پایان دیکته طراحان؛ زنگ انشاء شهروندان،

موضوع انشاء: شهری که دوستش دارم

شهری که دوستش دارم نمونه یک حرکت اجتماعی در راستای ارتقای کیفیت شهرنشینی و شهرسازی به شمار می‌رود، و چندین سال است که از سوی هبیتات و سازمان‌های مردم‌نهاد شهری، با عنوان‌های متفاوت پیگیری می‌شود. «شهری که دوستش دارم» گزارشی از نشریه بنای شهر(ویژه‌نامه کنفرانس بناهای بلند) است که در مجموعه‌ای از گفت‌و‌گو‌های خودمانی، با استادان معماری، شهرسازی و هنرمندان صورت گرفته است. گاهی اشتیاق است و گل گفتن و گل شنیدن، گاهی گلایه است و نصیحت و عصبانی شدن؛ هر چه هست احساساتی عمیق و درکی واقعی از جریان شهر است. برآمده از همین شهر.

procida1

به‌راستی شهر دوست‌داشتنی هر کدام از ما چه شهری است؟ شهری به دور از آلودگی؟ شهری که بتوانیم با خیال راحت در کوچه پس کوچه‌های آن قدم بزنیم و گاه به گاه به آسمان آبی آن نگاهی بیندازیم و از دور مناره‌ی مساجدش را ببینیم؟ شاید شهر دوست داشتنی ما شهری است شبیه نیویورک پر از ساختمان‌های بلند و تکنولوژی‌های به‌روز!

اما شهر هر چه باشد؛ باید هویتی داشته باشد که شهر را با آن شناخت. شهری که معماری آن ما را دچار پریشانی نکند که در آخر ندانیم کجای این دنیا ایستاده‌ایم و این معماری‌های گیج و در هم بر هم به کدام سو ما را خواهد برد! شهری که بوی ما؛ خانواده‌های ما؛ دوستان ما و نیاکان و آینده‌گان ما را بدهد. اما تهران؛ شهر من؛ شهر ما یا هر شهر دیگری؛ چقدر شبیه شهری است که بتوانیم آن را «شهر دوست‌داشتنی من» بنامیم؟ یا شهر دوست داشتنی چه شهری است؟ آنچه در این شهرها ما را اذیت می‌کند چیست؟ یا اصلا هر کدام از ما چه نگرانی‌هایی درباره‌ی شهری که در آن زندگی می‌کنیم داریم؟ تمام این سوال‌ها باعث شد تا با دوستانی که دستی بر فرهنگ و هنر و معماری دارند؛ گپی کوتاه بزنیم و از آن‌ها بپرسیم به راستی شهر دوست‌داشتنی شما چه شهری است؟

(الناز راسخ)

مهندس سید محمد بهشتی؛ معمار و رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی سازمان میراث فرهنگی

شهر دوست داشتنی من؛ شهری است که مدنیت در آن بر اریکه نشسته باشد؛ یعنی جایی که به معنای کامل کلمه مدینه باشد. این شهر مکانی است برای سکونت. سکونت با سکینه ملازم است. آرامش بستری فراهم می‌کند که زندگی در مفهومِ بسیط و عمیقش محقق شود. زندگی با کیفیت عجین است. نشانه، آنکه، همه چیز باکیفیت می‌شود؛ این است که عطر و طعم در آن موج می‌زند. اصلاً همه ‌چیز را با سنجه عطر و طعم می‌سنجند و همه ترازوها کیفیت را می‌سنجند و هیچ کمیتی نمی‌تواند بزرگی خود را به رخ بکشد. وقتی کمیت معیار نیست، افراد با شخصیتِ خود، و جای‌ها به مکانتِ خود شناخته می‌شوند. معرفگی به صفاتِ ذاتی کمک می‌کند تا هر شخص برای خود کسی باشد و به اعتبارِ آن هم به جا آورده شود، و هر مکان جایی باشد و به اعتبارِ آن هم به جا آورده شود. وقتی جای‌‌ها و کس‌ها شناخته و معلوم باشند، روشنایی برقرار است. روشنایی فضا کمک می‌کند تا خود را و همه چیز و نسبت میان خود و چیزها را پیدا کنیم. پیدا بودن، موجبِ بر سر جای قرار گرفتن می‌شود. استقرار هر چیز به جای خود شرطِ عدل است. در شهری که عدل حکم‌فرماست همه در متن قرار می‌گیرند و در جای خود و در سرنوشتِ خویش و جامعه و جهانِ خود ایفای نقش خواهند کرد.

آن شهر را که بحران مدنیت اذیت می‌کند؛ یعنی سقوط مدینه. یعنی مکانی که در آن نتوان به آرامش رسید. نا آرامی نگذارد که در زندگی، غوطه خورد و ببالید. فقط می‌توان در سطح زنده ماندن، شناور ماند و زیرِ دست و پای روزمرگی، آشفته و بحران‌زده، له شد. این چنین روزمرگی‌ای با کیفیت غریب است. در غربت، عطر و طعم بوییده و چشیده نمی‌شود. فقط کمیت‌ها، آن‌هم در نازل‌ترین مرتبه، خودنمایی می‌کنند. کس‌ها به ناکس و جای‌ها به ناکجا بدل می‌شوند. همه نکره می‌شوند و در غوغای نکرگی، فرصت به‌ جا آوردن، مهیا نمی‌شود. وقتی نتوان به جا آورد، گویی در تاریکی قرار داریم. دیگر نه چشمانمان می‌بیند و نه آنچه از لامسه ادراک می‌شود، قابلِ اطمینان است. سلطة تاریکی به گنگ بودنِ مناسبات می‌انجامد و نا‌به‌جا عمل کردن. نا‌به‌جایی محصول گم‌گشتگی است. گم شدن باعثِ سرگردانی و سرگردانی سببِ اضطراب و هراس می‌شود. نتیجة آن نا‌به‌جایی و هراس، ظلم است. در شهری که ظلم حکم‌فرماست هیچ کس در متن نیست و بنابراین نمی‌تواند در سرنوشتِ خویش و جامعه و جهانِ خود ایفای نقش کند.

عقیده دارم مدت‌ها بود در شهری زندگی می‌کردم که اذیت می‌شد و اذیت می‌کرد. اما چندی است اوضاع دگرگون شده است. در گوشه و کنارش سوسوی چراغ‌های نحیف و کوچکی را می‌بینم که اندک اندک بیشتر و بیشتر می‌شوند. از کنار هم قرار گرفتن نورشان، فضا دارد روشن می‌شود. برای همین نگرانم. نگرانم که نگذارند شهر روشن شود؛ آن‌ها که منفعت‌شان در تاریکی است یا آن‌ها که به روشنایی خو نکرده‌اند. نگرانم سیطرة کمیات، چنان فضا را منقلب کرده باشد که ظرفیت عطر و طعم را نداشته باشیم. نگرانم که هنوز آسایش را بر آرامش ارجح بداریم. نگرانم که بادِ هراس و اضطرابِ گم‌گشتگی، بر شعلة نحیف روشنایی‌های شهر بتازد. نگرانم که حاشیه‌نشینان چنان در حاشیه‌نشینی خود جای خوش کرده باشند که دشوار تن به تغییر دهند و بیش از حد مقاومت کنند. نگرانم که مَثَلِ «شرف‌المکان بالمکین» ضربی در ما ایجاد نکند. نگرانم که مدیران شهری که دوست می‌دارم، بیاد نیاورند که مهم‌ترین مأموریتشان مدیریت رنگ آسمان، لطف نسیم، آواز خوش پرندگان، عطر بوستان‌ها است و همه این تدابیر را باید بیاندیشند تا لبخند بر چهره اهل شهر بنشانند و کسب جمعیت از این زلف پریشان برای اهل شهر حاصل شود.

دکتر جعفر میر فخرایی؛ دکترای طب سنتی و دبیر انجمن تولیدکنندگان فرآورده‌های گیاهی دارویی

شهری که من دوست دارم شهری است که آدم‌ها در آن مهربان باشند؛ آرام باشند. شعاری که من همیشه در زندگی به آن توجه می‌کردم این بوده که آنگونه زندگی کنم تا بقیه هم بتوانند به راحتی و در آرامش و آسایش زندگی کنند. آنچه که برای خودم می‌خواهم برای دیگری هم بخواهم تا زندگی شهری جایی در نهایت آرامش برای همه باشد.

آنچه مرا در این شهر آزار می‌دهد بی‌ادبی مردم نسبت به هم و عدم توجه به شئونات رفتاری است. آدم‌ها در بالاترین جایگاه تا پایین‌ترین آن به حقوق حقه‌ی خودشان و دیگران احترام نمی‌گذارند و تصور می‌کنند چون امکانات مالی دارند باید به حقوق دیگران تجاوز کنند. این امر سبب می‌شود تا شهر نا‌به‌سامان و به‌هم‌ریخته شود.

همین نا‌به‌سامانی‌هایی که در شهر اتفاق افتاده بسیار موجب نگرانی است. آن هنگام که شخصی هنگام رانندگی شیشه ماشین مدل بالای خود را پایین می‌کشد و سیگارش را بیرون می‌اندازد؛ غم وجود آدمی را فرا می‌گیرد. بی‌توجهی مردم نسبت به اطراف و جایی که در آن زندگی می‌کنند سبب به وجود آمدن این نا‌به‌سامانی‌ها می‌شود.

دکتر سید غلامرضا کاظمی دینان؛ کارشناس ارشد ارتباطات و رییس انجمن روابط عمومی ایران

شهری که ما دوست می‌داریم، در واقع همان شهر ایده‌آل، دارای تعاریف گوناگونی است. شهر ایده‌آل نیازمند داشتن شهروندانی ایده‌آل با اندیشه‌های عقلانی است. اینکه خواهان شهری ایده‌آل هستیم، مستلزم شناخت قواعد، قوانین و در عین حال رعایت وظایف شهری و شهروندی می‌باشد. بنابراین این شهر در وهله اول دارای امنیت و محیطی آرام است چرا که در امنیت، رفاه شهروندی حاصل می‌شود و به‌دنبال آن زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و مهم‌تر از آن، اقتصادی تکامل می‌یابد. همانطور که می‌دانیم در گذشته‌های دور محله‌ها در شکل‌دهی و سازمان‌دهی امور شهری جایگاه ویژه‌ای داشته‌اند که امروزه جایگاه خود را از دست داده‌اند. در شهر ایده‌آل، این محله‌ها باید تبدیل به فضاهای عمومی و اجتماعی برای بروز و ظهور خلاقیت‌های فرهنگی و اجتماعی شوند.

این شهر باید مملو از مردمانی باشد که به رعایت حفظ حقوق شهروندی آگاه باشند، مردمانی که برای خانواده و اطرافیانشان احترام قائل باشند. شهری که محبت و خردورزی و مهربانی فرمان براند و مردم به راحتی بتوانند افکار و عقایدشان را بیان کنند. در چنین آرمان‌شهری که تمام افراد شرایط اخلاقی و انسانی را در ارتباطات خود رعایت می‌کنند، ناخودآگاه کرامت فردی در اجتماع رعایت می‌‌شود.

همچنین وجود فضاهای سبز متعدد برای پاکیزه نگاه داشتن آسمان شهر و کمک این فضاها به داشتن مکان‌هایی مناسب برای اجتماع خانواده‌ها از ویژگی‌های شهر ایده‌آل است.

امروزه نقش فناوری در پیشرفت مدیریت شهری و بهبود شرایط زندگی بر کسی پوشیده نیست. فناوری‌های نو در هر صورت در زندگی روزمره ما وارد می‌شوند و هر اجتماعی ناگزیر به استفاده از فناوری است. اما نکته اساسی مدیریت تاثیرات فناوری بر زندگی افراد و جوامع است. پر واضح است که هر پدیده جدیدی می‌تواند هم تاثیرات مثبت و هم تاثیرات منفی داشته باشد. این تاثیرات را با ورود هر یک از پدیده‌های جدید در زندگی خود دیده‌ایم. ورود تلفن، موبایل، اینترنت، فناوری نانو، امواج مایکرو ویو و غیره به زندگی تک تک ما تاثیراتی مثبت و منفی وارد نموده است. در این میان نقش مدیریت، کنترل اثرات منفی و بهبود و افزایش تاثیرات مثبت است. این فناوری‌ها هر یک به تنهایی می‌تواند موجبات راحتی و آسایش بخش زیادی از شهروندان را فراهم آورند.

در مجموع اثر فناوری در حرکت جامعه به سمت شهر ایده‌آل امری قطعی است. اما چگونگی ورود هر یک از این ابزار و لزوم ورود آن باید توسط کارشناسان مورد بررسی قرار گیرد. در شهر ایده‌آل با استفاده از فناوری‌های نوین و با توجه به فرهیختگی افراد، رعایت بهداشت و شرایط زیست‌محیطی به مراتب بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد.

عدم رعایت مبانی حفظ محیط زیست توسط شهروندان، امروزه یکی از آزاردهنده‌ترین مسائلی است که توسط مسئولان مورد غفلت واقع شده است. با توجه به رشد جمعیت و تکنولوژی، محیط بیوفیزیکی گاهی اوقات نادیده گرفته می‌شود. این موضوع باید به رسمیت شناخته شود و دولت‌ها باید محدودیت‌هایی علیه فعالیت‌های تخریب محیط زیست ایجاد کنند. هیچ توافقی در مورد میزان اثر فعالیت‌های انسانی بر محیط زیست وجود ندارد و اقدامات حفاظتی گاهی مورد انتقاد قرار می‌گیرند. حفاظت از محیط زیست نیازمند توجه به فعالیت‌های مختلف انسانی است. تولید زباله، آلودگی هوا و از بین رفتن تنوع زیستی بعضی از موارد مرتبط با حفاظت محیط زیست هستند و متاسفانه هیچ تبصره‌ای برای حمایت از کسانی که اقدامات حفاظتی برای محیط زیست انجام می‌دهند وجود ندارد و حتی مورد انتقاد قرار می‌گیرند.

از سوی دیگر، معضل آلودگی هوا امروز به یک تهدید جدی در شهرهای بزرگ تبدیل شده و هر ساله، جان بسیاری از انسان‌ها را می‌گیرد، به گونه‌ای که امروز آلودگی ناشی از گرد و غبار، ترافیک سنگین، وجود خودروهای قدیمی گازوئیل ‌سوز(اتوبوس‌های دولتی)، نبود شبکه حمل و نقل عمومی مناسب و استفاده زیاد از خودروهای شخصی، وجود پالایشگاه‌ها در درون و حاشیه شهر، استقرار کارخانه‌ها و صنایع آلوده در حوالی شهرهای بزرگ، از جمله علل اصلی افزایش آلاینده‌ها در هوای کلانشهرها به‌شمار می‌رود.

اصلی‌ترین نگرانی، آینده شهر و کشورم است که متأسفانه توسط شهروندان حفظ نمی‌شود چرا که این محیط متعلق به آیندگان است و ما حق صدمه زدن به آن را نداریم، چرا که این شهر باید برای آیندگان باقی بماند.

با توجه به اینکه «آب» و «هوا» از عوامل بسیار مهم و فوق‌العاده حیاتی‌اند و استفاده از آب و هوای پاک و سالم یکی از نیازهای ضروری انسان شمرده شده است، اما آلودگی هوا و رسیدن آن به سطوح بحرانی پدیده‌ای نگران کننده است که سلامت شهروندان را به خطر می‌اندازد. تخریب و آلودگی محیط زیست از دیگر نگرانی‌هایی است که عامل اصلی آن است.

دکتر کامبیز بهنیا؛ عضو هیئت علمی مهندسی عمران دانشکده فنی دانشگاه تهران

شهری که من دوست دارم؛ شهری است که بتوان در آن پیاده، راه رفت؛‌ یعنی پیاده‌رو‌های بی‌خطر داشته باشد. شهری که فضای سبز کافی داشته باشد. شهری که گذر از عرض خیابان‌هایش در مسیر عابر پیاده خطرناک نباشد. شهری که در آن موتور سوارها پیاده‌رو و سواره‌رو در جهت عکس حرکت را به خود اختصاص ندهند و مراعات مقررات را بنمایند و در پیاده‌روها به عابران پیاده ناسزا نگویند!!

عدم رعایت هرگونه مقررات توسط عابران، موتور سواران، وسایل نقلیه اعم از تاکسی، اتوبوس و کامیون که در بدترین روزهای آلوده دود سیاه از اگزوز آن‌ها خارج می‌شود آزاردهنده است. شهری که در آن درخت‌های صدساله را می‌برند و به جایش مثلاً با فرو کردن شاخه در زمین، درختکاری می‌کنند. شهری که نمی‌توان بی‌خطر از پیاده‌روهایش(اگر موجود باشند) آمد و شد کرد. شهری که در بیشتر نقاطش دیگر منظره زیبای کوه البرز دیده نمی‌شود و...

نگرانی‌هایم از شهرم: نگرانی فرو نشست‌ها، زلزله و نجات مردم به هنگام آن، گود‌کنی‌های بی‌حساب و کتاب و تراکم بناهای بلند در شمال شهر که در آینده نزدیک و زمانی که ساختمان‌ها پر از سکنه شدند لازم خواهد بود برای ورود و خروج  آن‌ها در کوچه‌های باریک و تنگ به ساکنان شماره تردد مجاز داد. دور شدن روزانه شهرمان از طبیعت. آمد و شد بی‌حد خودروها در بزرگراه‌ها و...

دکترمیرسید احمد محیط طباطبائی؛ پژوهشگر ادبی و رییس کمیته ملی موزه‌های ایران(ایکوم)

شهری که دوستش دارم شهری است که دارای حیات مدنی، نشاط اجتماعی و امنیت فرهنگی باشد. شهر مورد علاقه من مابین روح و کالبدش هماهنگی برقرار است، شهروندان نه ساکنان سرمایه فرهنگی و طبیعی شهر خود را شناخته و برای آن ارزش قائلند. مشکلات شهر را از نگاه شهرنشینی و حیات فرهنگی، طبیعی حل و فصل می‌نمایند. در چنین شهری همه از شهردار تا شهروند به دنبال ارتقای حیات شهر خویشند و سعی می‌نمایند که با توجه به منزلت اجتماعی شیوه‌ای از رفتار را در شهر تسری بخشند که با کم‌ترین هزینه‌های مادی و اجتماعی معضلات آن تبدیل به فرصت‌ها و همه چیز در خدمت شهروند و شهر قرار گیرد. شهر دوست داشتنی من از داشتن شهروندی همچون من احساس رضایت نموده و من شهروند نیز از اینکه شهروند چنین شهری باشم به خود می‌بالم.

وقتی مدیریت شهر و ساکنان آن، شهر خود را نمی شناسند و ارزش‌های آن را به‌جا نمی‌آورند آزار و اذیت شهروندان آغاز می‌شود. آنگاه که برخورد با شهر جهت رفع مشکلات سبب افزایش ناراحتی شهروندان می‌گردد، و تنها با ادعای مالکیت، هیچ ارزشی برای حقوق شهروندی و معنوی دیگران قائل نمی‌باشند آزار من به اوج خود می‌رسد. این چنین رفتارهایی منجر به عدم توجه به حقوق آیندگان می‌گردد و سرمایه‌های شهر مورد بهره‌برداری ساکنان فعلی آن قرار گرفته و دیگر چیزی برای نسل‌های بعدی باقی نمی‌ماند و تنزل اجتماعی و ارزشی شهر آغاز می‌گردد.

من نگران تهرانم زیرا رفتارهای مدیران و ساکنان شهر همچون مسافران می‌ماند که توجهی به خانه خود ندارند و سکونت‌گاه خویش را همچون یک مسافرخانه و هتل می‌بینند. البته این رفتار ناشی از ناپایداری حیات شهری می‌باشد. ناپایداری در سکونت، ناپایداری در شغل و کار، ناپایداری در احساس و مفهوم زندگی و... همه و همه منجر به آن گردیده که توجه به ارزش‌ها و مزیت‌های فرهنگی تاریخی و طبیعی به عنوان عاملی در مقابل جریان زندگی شهری تلقی شود و هرآنچه که به این پایداری و تعادل مربوط می‌گردد به مفهوم ضد ارزش درآمده است. وضعیت هوا، خاک، آب، فرهنگ، اجتماع و اقتصاد و همه جوانب مختلف زندگی در مرحله بحران قرار گرفته است و باعث نگرانی همه کسانی است که به هویت و ارزش‌های این شهر فکر می‌کنند و هنوز هم به آینده آن امید دارند.

دکتر بهروز گتمیری؛ دکترای راه و ساختمان و رییس انجمن ژئوتکنیک ایران

شهری که من دوست دارم؛ شهری است که انسان در آن زندگی می‌کند و انسانیت بر آن حاکم است. در آن مهربانی موج می‌زند و همکاری و تعاون را می‌شود در آن دید. در این صورت این شهر قابل زیست است. شهری که برای زندگی کردن برنامه‌ریزی شده است. در این شهر برای هر چیزی از قبل برنامه‌ریزی می‌کنند و پس از آن به برنامه‌ریزی‌ها احترام می‌گذارند. شهر مورد علاقه‌ی من شهر پاکی‌هاست؛ شهر سبز است. شهری است که در آن می‌شود نفس کشید. در آن شهر کاسب‌کارانه تراکم نمی‌فروشند. قانون‌فروشی نتیجه‌اش غیرقابل زیست کردن شهر است. تراکم جمعیت در جایی است که در برنامه‌ریزی‌های شهری برای آن این مقدار جمعیت را پیش‌بینی کرده‌اند. در نتیجه ترافیک، آلودگی؛ خشونت اجتماعی، اقتصاد نابه‌سامان شهری، نا‌به‌سامانی‌های فرهنگی در آن رواج پیدا می‌کند. شهر من شهری است که با پیش‌باورهای نسنجیده اداره نمی‌شود. با تعقل؛ تفکر و حاکمیت خرد جمعی اداره می‌شود. شهر مورد علاقه‌ی من در حد ظرفیت آن؛ تاب و تحمل آن بارگذاری شده است. در آستانه‌ی فروپاشی شهری؛ اقتصادی؛ اجتماعی و فرهنگی نیست. شهر دوست داشتنی من رنگی است؛ سیاه نیست. مردمی است؛ پر از مهربانی. خوابگاه شبانه نیست و در آن مردم به دنبال شادی‌ها و آرامش هستند. تراکم جمعیت آن از 40 نفر در هر هکتار کمتر است. قانون و آدم و انسانیت را در آن نمیفروشند.

چیزهایی که به شهر من آسیب می‌زند: قانون‌فروشی، عدم احترام به برنامه‌ریزی‌ها؛ نگاه کاسب‌کارانه یک جامعه‌ی شهری؛ عدم مدیریت و برنامه‌ریزی؛ سطح شعور و آگاهی پایین جامعه و به تبع آن عدم صلاحیت مدیران شهری. این شهر ناپاک است؛ ناپاکی اقتصادی؛ اجتماعی و فرهنگی در آن موج می‌زند. این شهر قابل زیست نیست.

شهر فعلی من همچون موجود عجیب‌الخلقه‌ای است که سری کوچک و بدنه‌ای لخت و تنبل؛ دستانی بی‌انگشت و پاهایی دارد که قادر به راه رفتن نیست. شهر فعلی من قلب ندارد؛ شکم‌باره است؛ صورتش چرکین و دود‌ زده است. تنفس نمی‌کند و در حال احتضار است. شهر فعلی من رشد ناموزون کرده است و امروز در حال فروپاشی است. این شهر قابل دوست داشتن و زندگی کردن نیست. نگران مردن آن هستم. مردن آن فاجعه‌ای است که بسیاری چیزهارا با خود خواهد برد. با مسکن‌های متفاوت این محتضر را نمی‌توان زنده نگه داشت. باید برای آن درمانی موثر به‌کار گرفت. ترسم این است که این درمان دیرهنگام موثر نیفتد.

آیدین آغداشلو؛ نقاش

همچنان رشت را دوست دارم. هرچند ديگر شباهت چندانى به جايى كه مى‌شناختم ندارد. بسيارى از شهرهاى ايران هم‌شكل و كپى یکدیگر شده‌اند. با هزار اميد به نيشابور رفتم. دلم شكست. فرقى با زنجان يا گرگان نداشت. زشتى، بى‌هويتى، معمارى بساز و بفروش، كار معمارانى كه بنيه‌ى گلاويز شدن با كارفرماهاى طماع و بدسليقه را ندارند. كدام شهر ما؟ اين‌ها كه شهرهاى ما نيستند.  اين‌ها چراگاه‌هاى كج و معوج بى‌هويت و بى‌معناى مشتى تازه به دوران رسيده‌ى تا خرخره مالامال از ثروت‌هاى افسانه‌اى خلق الساعه‌اند. به ما چه مربوط؟

سیف الله صمدیان؛ مستند ساز و عکاس

در هم ریختگی شهرمان روشن‌ترین نشانه درهم ریختگی درونمان است. احمد شاملو گفته است:«کوه با نخستین سنگ آغاز می‌شود و انسان با نخستین درد...» و من می‌گویم شهر با نخستین شهروند و مشکل درست از همین جا آغاز می‌شود. مشکل شهرمان از شهروندانی است که دردها و مشکلات انباشته شده‌ی درونشان، نمود مستقیم و غیرقابل انکاری در بافت شهری پیدا کرده است.

در جامعه‌ای که «دروغ» فضیلت است و «ریاکاری» اجبار غیرقابل پرهیز اکثر قریب به اتفاق شهروندان، چگونه می‌شود امیدوار بود که تفکری سازمان‌یافته و قابل اجرا، محیط زیست انسانی شهر را چه در قالب معماری و ترافیک و چه در فضاسازی‌های لازم برای تنفس طبیعی و به قول سعدی «ممد حیات» به آرامش، زیبایی و شوق زندگی برساند!؟

شاید نتیجه اخلاقی از این تعبیر تلخ من این است که قبل از هر اقدامی به تخریب و بازسازی فضاهای ناسازگار شهرمان، احتیاج لاجرم به یک سونامی روحی و روانی داریم. تحولی که می‌بایست از درون تک تکمان شروع شود و در ذهن و اندیشه تمامی ایده‌پردازان، طراحان، اجراکنندگان و مسئولان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی شهرمان، نمود عینی پیدا کند. مثال‌ها و شواهد این ادعای ظاهرا تلخ، قطعا در این فرصت و مطلب کوتاه نمی‌گنجد.

نیکی کریمی؛ بازیگر

قطعا همه‌ی ما به تهران عادت داریم. اما اینکه شهر ما نزدیک به کوه است و ما چشم‌اندازی به کوه داریم و چشم‌اندازش بسیار زیباست چیزی است که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. من از شهرهایی که درونش یک رودخانه باشد؛ بسیار لذت می‌برم. خارج از این واقعیت‌هایی که وجود دارد مثل آب و هوا و تمیز بودن و اینکه شهروندان آن شهر قانون را رعایت کنند؛ خصوصیات زیادی هست که یک شهر را خاص می‌کند؛ مثل وسایل حمل و نقل راحت. مثلا در تهران چیزی که من خیلی دوست دارم این است که جاهایی از آن بر خلاف اینکه می‌گویند در دره قرار گرفته؛ اما کوه هم دارد و سربالایی و سر پایینی دارد. من خیلی از شهرهای جهان را رفته‌ام. مثلا در سن‌فرانسیسکو این حالت سربالایی‌های تند و سراشیبی‌ها دیده می‌شود. ولی خب یک ماجرایی که در تهران بسیار به چشم می‌خورد؛ کثیفی و آلودگی‌های زیاد آن است. نه اینکه بخواهم بگویم شهرداری رسیدگی نمی‌کند. نه اتفاقا؛ به نسبت شهرها و پایتخت‌های زیادی که من رفتم؛ نمی‌توانم بگویم شهرداری تهران کارش را بد انجام می‌دهد؛ نه انفاقا کارش را خوب انجام می‌دهد؛ ولی خب طبقات اجتماعی مختلف؛ عدم رسیدگی درست؛ شاید این معماری‌های مختلفی که در شهر دیده می‌شود در ذوق انسان می‌زند. ولی به چیزهایی مانند پارکینگ در شهر اصلا فکر نشده. آدم وقتی معماری‌های قدیم را می‌بیند خیلی لذت می‌برد؛ پیش خودش فکر می‌کند چطور معمارها در آن زمان آنگونه فکر می‌کردند و الان تبدیل به همچنین چیزی شده. اگر تهران را به عنوان شهر من در نظر بگیریم؛ آنچه که من را اذیت می‌کند، معماری‌های متفاوتی است که ما می‌بینیم؛ از سنگ زیاد استفاده می‌شود؛ از چیزهای خیلی بزرگی در معماری استفاده می‌شود که خیلی «از مد افتاده» است و استفاده‌اش در شهرهای مختلف دنیا مصطلح نیست. به همین دلیل، ساختمان‌سازی در تهران اینقدر طول می‌کشد و سلیقه‌ی مشترکی بین معمارها نیست و هر معماری حرف خودش را می‌زند. در طول این سال‌ها نشد که اتفاقی بیفتد که مردم بتوانند در رانندگی به حق هم احترام بگذارند. در کل قوانین نتوانست در این کشور جا بیفتد و قوانین رفت و آمدی هم که اصلا رعایت نمی‌شود و این مبالغ آنقدر اندک است که هر کسی فکر می‌کند من پولش را می‌دهم و ماشینم را می‌آورم و در سطح شهر استفاده می‌کنم. آلودگی در زمستان بسیار اذیت‌کننده است. اگر هر محله‌ای را در نظر بگیریم؛ هر محله گاهی فرهنگسرا دارد و گاهی ندارد. اما بافت‌های مشترک در جاهای مختلف دنیا خود دارای همه چیز هستند؛ اما گاهی در تهران باید برای دسترسی از یک سر شهر به سر دیگری از شهر برویم.  نگرانی من همان چیزی است که نگرانی همه است. کمبود آب و استفاده از مواد شیمایی و تخریب‌کننده‌ای که محیط را آلوده می‌کند و بنزین وحشتناکی که هست و آلودگی و خاکی که از کویر می‌آید و آبی که از سد کم می‌شود.  همه‌ی این‌ها چیزهایی هست که بسیار اذیت‌کننده است و اضافه بر این‌ها، جمعیتی است که همینطور به تهران اضافه می‌شود. از بزرگ شدنش و از حقوق شهروندی که داخلش رعایت نمی‌شود.

هنگامه قاضیانی؛ بازیگر

شهري كه من دوست دارم شهريست كه معماري خانه‌هايش موسيقي باشد، خيال و رنگ باشد؛ چرا كه معتقدم معماري، موسیقي منجمد است و نت‌هايش را مي‌شود با نگاه شنيد. شهري كه من دوست دارم ميادينش همه تعبير يك خواب زيباست. هروز كه از آن مي‌گذري مجسمه‌هايي در سكوت برايت شعر و قصه مي‌خوانند و گاه فقط با نگاهشان، از تو پروانه مي‌سازند. شهري كه من دوست دارم گوشه و كنارش دانش‌آموختگان و خودآموزان موسیقي ساز مي‌نوازند و بچه‌ها در كالسكه‌هايشان با صداي موسيقي زنده بزرگ مي‌شوند. شهري كه من دوست دارم مهِ دود ندارد و قلب مردمانش در امان است. شهر من، معجزه ايمان به زيبايي‌شناسي محض است؛ يك خواب نيست كه تعبير نداشته باشد. در شهر من دوچرخه‌سواران فقط يك تصوير كتاب نيستند، آن‌ها نقاشي متحرك عبور و مرور و حركت محض‌اند. نبودن هارمورني و عدم زيبايي‌شناسي در شهرسازي و ساخت بناها مرا آزار مي‌دهد . نگراني من براي شهرم اين است كه يك روز بيدار شويم و ببينيم مردم زنده‌اند اما مرده‌اند. وقتي نتواني زيبايي را ببيني، حس كني، بو كني، بي‌شك خواهي مرد.

کتایون ریاحی؛ بازیگر

شهر دوست‌داشتنی من شهریست بى‌نياز، بى‌نيازمند؛ شهرى بى‌درد؛ بى‌دردمند؛ شهرى بى‌دروغ و ريا، بى‌دزد؛ از بزرگ تا كوچك؛  هواى تازه، آب و مهر. نگذاريم اميد و آرمان در ايران زنده به‌گور شوند در دولت تدبیر و اميد. آنچه باعث آزار است آن است که ارباب قوانين، خود بى‌قانونند. آنان كه بايد عامل امنيت باشند؛ خود عامل نا امني‌اند. زنان و كودكان بدسرپرست و بى‌سرپرست؛ بد نيست بدانيد من خود از زنان بد سرپرستم! و قانون به داد منِ شهره شهر نرسيده. اى واى به حال زنان بى‌نام و نشان سرزمينم. اى داد و بيداد بر زنان مام وطنم. همه ما ايرانيم؛ ميهن مشرقى. من ايرانم با نام مستعار كتايون رياحى. آب و هواى تازه را نمي‌شود خريد؛ آن‌را نفروشيد. زوج و فرد و محدوده را نفروشيد. به هيچ قيمتى نمي‌شود آن را خريد؛ نه آب نه هوا را كه متعلق به مردم و نسل‌هاى آينده است. غم و افسردگى سايه خاكسترى و تلخش همه جا به‌چشم مي‌خورد. با پارازيت و هواى آغشته به سرب و نايلون‌هاى سياه كه محصولش سرطان و سكته و نابارورى است.

مرا نگران می‌کند اگر شهر هايمان به همين منوال پيش برود چون ما شاهد نسل‌كشى خودمان هستيم در ايران؛ نه به‌دست دشمن.

همایون ارشادی؛ معمار و بازیگر

شهر دوست داشتنی من شهری است که زیبایی‌شناسی داشته باشد. در گذشته محل و گذر داشتیم اما امروزه در شهر خبری از آن نیست. شهر ایده‌آل در هیچ جای جهان وجود ندارد یا مصنوعی است مانند دوبی که بعد از چند روز از آن خسته می‌شوی یا اینکه هیچ جای جهان برنامه‌ریزی‌های شهری به درستی انجام نشده است. در تهران هیچ نقشه‌ی جامع شهرسازی که بتواند به آن عمل شود نداشتیم. قبل از انقلاب مهندس فرمانفرمایان آن را تهیه کردند؛ که به آن عمل نشد. ترافیک و تراکم‌فروشی نکته‌ی دیگری است که در تهران بسیار آزاردهنده است. هیچ کجای دنیا شهر ایده‌ال نیست به‌دلیل مسائل اقتصادی و سیاسی که شهر ایده‌ال وجود ندارد و در عمل در هیچ جای دنیا نیست که همه چیز آن مثل هوا و خیابان‌کشی و بقیه‌ی موارد آن درست باشد. در زمانی ارتفاع می‌فروختند و در تهران باد شهریاری که وزیدنش باعث می‌شد آلودگی از شهر خارج شود؛ به دلیل این برج‌سازی ها وارد شهر نمی‌شود و هوای کثیف و آلوده به همین دلیل است.

امیر عابدی؛ عکاس

شهری که من دوست دارم شهری است منظم با احساس امنیت. شهری است که معماری همگون دارد. شهری است که کوچه و خیابان آن هویت دارد. شهری که نورهای غیر استاندار کورکننده‌ی LED ندارد. شهری که در آن آثار نور دیده می‌شود نه منابع تولید نور. شهری که ترافیک و آلودگی ندارد. شهری که می‌شود در آن نفس کشید. در آن اکسیژن پیدا می‌شود. شهری که پیاده رو دارد و پیاده‌روهایش پر از پستی و چاله و چوله! نیست. شهری که کنار هر فضا و مکان عمومی‌اش پارکینگ برای مراجعه کنندگانش وجود دارد. شهری که اگه یک منطقه‌اش تجاری است؛ جای پارک برای مراجعه‌کنندگانش وجود دارد.  شهری که برای رهگذرهای خسته نیمکت به اندازه‌ی کافی دارد. شهری که سرویس بهداشتی در نقاط مختلف دارد. شهری که مهندسی شده است و معماری آن معماری همگونی است نه اینکه هر خانه و هر کوچه برای خودش یک ساز ناهمگون باشد و یک بافت غیر منسجم داشته باشیم. شهری که هویت رنگی یکسان دارد. شهری که فضای سبز در آن نظر گرفته شده است.

بدون شک چنین شهری احترام شهروند به شهروند را بر می‌انگیزد. بدون شک وقتی در چنین معماری‌ای زندگی کنیم؛ معماری انسان را تابع خودش می‌کند؛ اگرچه انسان معماری را خود به‌وجود می‌آورد. یک معماری منسجم؛ یک معماری زیبا؛ یک معماری با عظمت،ناخودآگاه، احترام برانگیز می‌شود؛ ناخودآگاه آدم‌های آن شهر را تحت تاثیر قرار می‌دهد. چیزی که من را درون یک شهر اذیت می‌کند؛ نبودن آرامش و بودن سر و صدا و آلودگی است؛ اینکه یک کامیون در خانه‌ات پارک کند و ساعت‌ها روشن باشد و دود در تمام خانه‌ات بپیچد. نور جاهایی مثل میوه‌فروشی‌‌ها که گمان می‌کنند هرچه نور بیشتری استفاده کنند بهتر است؛ بسیار آزاردهنده است و بسیار گمراه می‌کند و دیاگرام‌های چشم انسان را دچار خطا می‌کند و باعث می‌شود اجسام تاریک‌تر را تا لحظه‌ای نشود دید. ترافیک یک شهر به شدت آزار دهنده است و زمان ما کشته می‌شود. برای یک کار کوتاه 10دقیقه‌ای ممکن است 3 ساعت درون یک شهر سفر کنی. نبودن پلیس و نامنظم بودن چراغ‌های راهنمایی و رانندگی؛ مثلا از یک عدد دو رقمی سریعا یک رقمی می‌شوند و ماشین‌ها مجبورند به سرعت ترمز کنند. این بی‌نظمی‌هایی است که یک شهر را ناهنجار می‌کند. همیشه این نگرانی هست که اگر زلزله بیاید چه اتفاقی برای یک شهر می‌افتد. نبودن آب و پناهگاه و بسته شدن راه خودروهای امدادی اتفاقی است که به دلیل واقع شدن تهران بر روی چند گسل احساس عدم امنیت به همراه دارد. خانه‌های نا امن که قدمت 50 تا60 ساله دارند و کاهگلی هستند هم نگران‌کننده است. با توجه به ترافیک عجیب و غریبی که هست اگر کسی مریض شود و نیاز به آمبولانس داشته باشه و نیاز به آمدن سریع هست چه باید کند. عدم نظم مدیریت شهری که در خیلی از چیزها وجود دارد مثل شهرسازی و خدمات شهری که بسیار ناقص انجام شده است. بستر اینترنت خوب و قوی نیست و سازمان‌ها و موسسات سیستم قدیمی دارند و همه‌ی اینا باعث می‌شود آدم‌ها عصبی شوند و از کارهای اداری فرار کنند و تلمبار شدن این‌ها باعث بحران  می‌شود. هویت محله هم دارد از بین می‌رود که قرار بوده تهران به 500 محله تقسیم شود که همه چیز داشته باشد؛ البته این پروژه‌ی عظیمی است که تحققش حجم ترافیک را کمتر می‌‌کند اما متاسفانه هنوز محقق نشده است.

داراب دیبا؛ معمار

شهر دوست‌داشتنی شهری است که در آن شما می‌توانید شادی، لذت و شادی را پیدا کنید. شهری که در آن شما می‌توانید آزادانه و بدون هیچ تداخل راه بروید. یک شهر با مقیاس انسانی، ساختمان‌های کوچک که با فضای سبز، درختان و گل احاطه شده باشند و نسیم بادی در آن بوزد. شهری که در آن نوازندگانش موسیقی‌های محلی را در خیابان‌هایش بنوازند و صدای ساکسیفون در خیابان‌ها شنیده شود. جایی که شما می‌توانید محله‌های قدیمی و اصیل را بیابید و خاطرات خود را از سر بگیرید و تجربه‌ی یک روز  شاد را در آن داشته باشید. شهری برای پیاده‌ راه رفتن و با حداقل ماشین‌ها و سرعت‌ها. شهری که به راحتی شما می‌توانید دوستان خود را پیدا کنید و با آن‌ها در مورد همه چیز و هیچ چیز صحبت کنید. جایی که در آن شما هنوز هم می‌توانید رنگ آبی آسمان را ببینید و چه بهتر این تصویر آبی آسمان با آواز گنجشکی همراه باشد. شهری که مردم لبخند به لب دارند، در اتوبوس و یا در خیابان، قصد ندارند امری را به شما آموزش دهند. سینماهایی داشته باشد که در ابتدای صبح فیلم‌هایی با پایان شاد نشان دهند. شهری که با راه رفتن در آن شما می‌توانید معماری شگفت‌انگیزی را مشاهده کنید و همچون یک کتاب مصور است. شهری که مردم آن بسیار مهربان و آرام هستند و به راحتی می‌توانید به آن‌ها سلام کنید بدون آنکه قصد خاصی داشته باشید. شهری بدون چاله‌هایی در پیاده‌روها و پیک‌های موتوری در هر جایی که فکرش را بکنید که مانند زنبور عسل در زمستان بی‌موقع و اذیت‌کننده هستند.

تقریبا هر چیزی در این شهر شما را اذیت می‌کند. آلودگی؛ آلودگی؛ آلودگی و باز هم آلودگی. ترافیک؛ ترافیک؛ ترافیک؛ ترافیک و باز هم هم ترافیک با هزاران خودروی تهاجمی و اعصاب خورد کن. شهری بدون درختان و گل‌های بی‌شمار و محل‌هایی برای استراحت و اوقات فراغت با وعده‌های غذایی ارزان برای همه. شهری سیاست‌زده و پر از دروغ بدون امکانات لازم برای زیستن. شهری با تولید‌کنندگان محدود خودرو و حرص و طمعی فراوان برای فروش و فروش و فروش. شهری بدون خاطره و هیچ نقطه‌ی عطف ارجاعی و بناهای خاطره‌انگیز و معماری‌های ماندگار. شهری که در آن همه تهاجمی رفتار می‌کنند. شهری که احترام بر اساس اموال و زمین‌های فردی است به جای احترام به حقوق شهروندی. شهری که در آن از مسائل فرهنگی و اجتماعی چشم‌پوشی شده است. شهری که فاصله‌ی زیادی میان طبقه ی فقیر و ثروتمند آن وجود دارد.

آلودگی و ترافیک به راستی بزرگترین نگرانی های من هستند. زمین‌خواری‌ها با از بین بردن باغ‌ها و درختان موجود در شهر نیز بسیار آزاردهنده است. هیچ نوع تعامل اجتماعی درستی بین شهر و مردم وجود ندارد. هیچ اولویت بودجه‌ای برای بهبود و بالا بردن محیط زیست انسانی وجود ندارد و مراقبت همگانی که دیگر جای خود را دارد. سخنرانی‌های بیش از اندازه در مورد محیط زیست که هیچ کدام هم موثر واقع نمی‌شوند. پایداری تنها کلمه‌ای است که سیاستمداران شهری از آن استفاده می‌کنند بدون آن که عملی انجام دهند که در شهر موثر واقع شود. مشکلات آب و زیر ساخت‌ها که به دلیل مهاجرت فراوان از شهر به سمت تهران ایجاد شده است هم نکته‌ی قابل تامل دیگری است. خرید و فروش ارتفاع و تراکم با پرداخت رسمی، هزینه‌های تنظیم‌شده توسط شهرداری‌ها هم نگرانی بزرگی است. هیچ‌گونه احترام شهروندی در این شهر وجود ندارد. تعادلی میان میزان درآمد طبقات مختلف جامعه وجود ندارد و با اجاره‌ها و خرج‌های سرسام‌آور شهری اصلا جور در نمی‌آید. سیستم ضعیف بیمه‌های درمانی هم که جای خود را دارد.

محمد منصور فلامکی؛ معمار

هر آن کس که شهر را بداند و از چگونگی‌ها‌ی شکل گرفتن آن از قدیم تا به امروز با خبر باشد، نمی‌تواند شهر را دوست داشتنی نیابد. شهر، همه جا، نمایانگر خواسته‌ها و نمایشگر نیّت‌ها و پنهان‌کننده‌ی بداندیشی‌های آدمی‌زاده‌ی شهروند است. دوستداران حقیقت، به همه‌ی این ویژگی‌ها می‌اندیشند و ذات انسانِ شهروند را می‌دانند. برای من، همه‌ی شهرها زیبا و پویا، شوخ‌طبع و کتمان‌گر، پر رمز و راز و گذارنده‌ی حریم‌اند. به پرسش شما نمی‌توانم پاسخی مطلوب دهم: کرمان، همانند ونیز؛ تهران همانند نیوروک و یزد متشابه اوربینو و کیوتزی اوایل سده‌ی بیستم است. همه‌ی این شهرها را دوست می‌دارم زیرا، تا آن جا که لازم بوده در عالم سنجش، به شناخت آن‌ها رسیده‌ام. پرسش موردنظر شما اگر بخواهد بر سطح برون و به رابطه‌های همه روز جاری در جوّ شهری خاص بنگرد، به وجهی دگر جز آن که عرض کردم نمی‌رسد. در مقابل اما، شهرها می‌توانند از دیدگاه سلیقه و رابطه‌های عاطفی و خاطرات جمعی‌ـ‌اجتماعی و پیشینه‌های تاریخی‌ای که بر چهره‌ی آن‌ها بازتاب داشته‌اند، به میدان سنجش برده شوند؛ که در این صورت، تهران و شیراز و بابلسر را، به عنوان نمونه‌هایی مقبول(به هردو معنا) می‌توانیم نام ببریم.

«بدی»‌هایی که در هر شهر جاری‌اند، مانند روابط خوب و متکی بر اعتماد متقابل میان شهروندان برقراراند، تعیین رفتار اجتماعی می‌کنند، خصلت‌های دائمی یا ماندگار و ابدی شهر نیستند. هر شهری که به اعتبار مدنی و ماندگاری حیات اقتصادی برسد، دارای پیشینه‌ای است که همه‌ی ریشه‌هایش را نمی‌توانیم درون فضای اجتماعی و اقتصادی و تاریخی همان شهر نیابیم. شهرها، درون سرزمین‌هایی بسیار وسیع‌تر از سطح‌شان زندگی می‌کنند. از آن شرط می‌پذیرند و بر آن شرط‌هایی(‌از نامطلوب تا پسندیده) می‌گذارند. همه‌ی این رابطه‌ها را باید دانست و بر حقیقت‌هایی که دارند حرمت گذاشت. هر شهروندی که دانسته و عمداً کتمان حقیقت‌های ارتباطاتی و مدنی و انسانی‌ـ‌فرهنگی شهر خود کند، آزارت می‌دهد و آورنده‌ی وجهی از دروغ می‌شود؛ و زشتی به بار می‌آورد. و آزار دهنده هستند.

هر آینه دو پرسش پیشین را نمی‌داشتیم، گفتن پاسخ بس دشوارتر می‌شد. در این باب که نگرانی‌های زاده از شهرها و از جمله شهر «من»، کدام‌اند، جز به کوتاه سخن نمی‌رسم: هر آن کس که بر میزان دروغ گویی‌های رایج در شهر بیافزاید، همانند شهروندی است که به آهنگی شناخته شده و خواسته شده، موتور اتوموبیل شخصی خود را تنظیم نمی‌کند و دود بر حلق و ریه‌ی آدمیان فرو می‌نشاند. و بر این‌ها بیافزایم که، اگر روزی که از من و تو نپرسند که چه دوست داریم تا روبه‌روی ما، سر کوچه‌ ما و در همسایگی نزدیک مدرسه و دانشگاهی که درون آن «همانند خانه‌ی خود» زیسته‌ایم، ساخته شود و بی توافق ما، شهرمان را به صورتی ناسنجیده در آورند، پیدا است که، به صورتی بنیادی، تو را نگران فضای مدنی شهرت می‌کنند.

احمد میرزا کوچک خوشنویس؛ معمار

شهر من شهری است که خاطره‌های مرا در آغوش خود دارد. پر است از آدم‌های باحال و با معرفت که در غم و شادی هم شریکند. این آدم‌ها تو کوچه پس کوچه‌های قدیمی و در خانه‌هایی که در پشت گذرها و تاقی بازارچه ها زندگی می‌کنند. وقتی از این محله‌ها با آن همه یادگارهایی از میراث  مادی و معنوی گذر می‌کنم احساس خوبی دارم، احساس امنیت، هویت، و هرروز که غرش حرکت ماشین‌ها از این کوچه‌ها بیشتر شنیده می‌شود، و این خانه‌ها و گذرها را بیشتر تخریب می‌کنند، آن آدم‌ها و آن خاطرات هم از ذهن‌ها بیرون می‌روند می‌میرند.

در زمانی که همه واقفند دور ریختن سنت‌ها و از بین بردن کالبدی که یادآور ضمنی این نوع خاطرات جمعی است کار اشتباهی است و باعث از بین رفتن هویت جمعی می‌گردد، دنیای امروز با همت بسیار در حفظ این یادگارها می‌کوشد، بعضی از کشورها که از زیر بته به عمل آمده‌اند به دنبال ساختن تاریخ برای خود هستند و یا می‌آیند از ثروت‌های فرهنگی مادی و معنوی ما می‌دزدند، در عجبم که چرا باید برای به‌روز شدن و معاصر زندگی کردن دوباره تجربه تلخ مدرن را در زندگی خودمان تجربه کنیم؟ به زبان دیگر چیزی که باعث اذیت روحی من می‌شود، تخریب یادگارهای مادی و معنوی است که در جهت حفظ هویت و تاریخ جمعی ما لازم بوده است و فرزندان ما را از توجه به گذشته‌هایی پر افتخار دور می‌کند!

ما باید نو شویم، ما باید بهترین امکانات رفاهی را برای زندگی خود داشته باشیم، این‌ها درست اما چرا باید برای توسعه ساخت و ساز مدرن، یادگارهای تاریخی تهران من حفظ نمی‌شود، چه کسی باور می‌کند که در سر چهار راه مولوی سایت تاریخی هزاره 7 ق.م وجود دارد؟ چه کسی باور می‌کند از تجریش تا قلب عودلاجان رودخانه‌ای وجود داشته است که نیمی از آن رود در حال جریان است(تا میرداماد) و بخشی از آن را با ایجاد مغازه روی آن پوشانده‌اند و نیم دیگر را نیز بسته‌اند که در خیابان شریعتی تا عودلاجان ادامه می‌یافته است. چه کسی باور می‌کند که قدیمی‌ترین گذر تهران از دروازه شاه‌عبدالعظیم تا امامزاده زید از آن‌جا تا دروازه قدیم قزوین(میدان وحدت اسلامی کنونی) همان گذر راه شاهی ایران کهن و یا راه ابریشم امروزی باشد؟ چه کسی باور می‌کند تهران یکی از شهرهای تاریخی است که با وجود حداقل 7 امامزاده که تاریخ آن مربوط به قبل از صفویه بوده است قلب تشیع انقلابی بوده است؟ و این امامزاده‌ها نشانگر مبارزه شیعیان تهران با خلفای وقت بوده‌اند؟ چه کسی باور می‌کند که تهران به همین دلایل تا آغاز صفویه مردمانش پنهانی زندگی می‌کردند و خانه‌های سردابی‌شان در زیر زمین‌ها بوده  است؟ آیا هیچ از باغ‌های معروف انار تهرانی سراغی دارید؟

اگر در میراث فرهنگی بسیاری از شهرها به دنبال حفظ گویش‌ها و سنت‌های آیینی و به رسمیت داشتن این سنت‌ها می‌باشند. به دلیل این که مسئولان امر در تهران اصالتا تهرانی نیستند. اصلا باور به این نوع مطالب ندارند چه برسد به حفظشان! این تهران است؛ پر است از خاطرات بزرگ و منزلگاه بزرگترین انقلاب مذهبی در جهان.

نادر روزرخ؛ معمار و شهرساز

شهر باید دارای برنامه‌ای واضح و مورد اجماع متولیان و ساکنانش باشد. آشفتگی و اغتشاش در مدیریت شهری و عدم آموزش‌های لازم برای شهروندان آزاردهنده هستند. نگرانی من از توافقات پشت پرده بین مدیران و سودجویان که شهر را مایه کسب منافع خود قرار داده‌اند؛ می‌باشد.

هومن بالازاده؛ معمار

شهری که من دوستش دارم شهری است که در آن طبیعت فدای خیابان‌کشی و سرمایه‌داری نشود. شهری که برای انسان‌ها باشد نه برای ماشین‌ها. شهرهای امروزی ما شهرهایی است که فضای انسانی در آن کمتر دیده می‌شود و خیابان‌ها و ماشین‌ها در آن اهمیت بیشتری پیدا کرده و در واقع شهرها برای رفت و آمد ماشین‌ها برنامه‌ریزی و طراحی شده‌اند. فضای غالب شهرهای امروزی ما حاصل بافت‌های آپارتمانی به‌هم چسبیده است که تداعی‌گر اغتشاش بصری است. تاریخ شهرهای امروز ما پاک می‌شود و جایگزین آن ساخت و سازهای جدید می‌‌شود.

شهرهای امروز ما نیازمند بازنگری زیست‌محیطی جدیدی باید باشد تا در آن سلامت روح و جسم انسان‌ها و موجوداتی که در آن‌ها زندگی می‌کنند؛ اهمیت بیشتری پیدا کنند تا بتوانند در آن پرندگان در کنار انسان‌ها از هوا و مصالح پاک لذت ببرند. بدون توجه به زندگی سالم در شهرها خطرات زیادی همگی ساکنان شهر را تهدید خواهد کرد.

یاشار سلطانی؛ معمار

شهری که دوست دارم، شهری است که در آن انسان کرامت و اصالت و اولویت دارد و شهری است برای مردم و با مردم و توسط مردم؛ شهری که توسعه و منافعش برای مردم است، با مردم شکل می‌گیرد و توسط مردم اداره می‌شود. شهری که مردم در آن گذشته، حال و آینده را در برمی‌گیرد و به هر سه متعهد است. اینکه شهر دلخواه من کالبدش چگونه باشد، امری است که حاصل این توجه به مردم در سه وجه گذشته، حال، آینده و برای مردم، با مردم و توسط مردم بودن و کرامت، اصالت و اولویت انسان است. اینکه شهر دلخواه من چه میزان درآمد دارد و اقتصاد آن چگونه است نیز تابعی از همین مسئله است. شهر دلخواه من شهری است که هوایش، ساختمان‌هایش، معابرش، بازارش؛ همگی در این راه است. وقتی در شهر قدم می‌زنم احساس کنم که کرامت دارم. ساختمانش را وقتی می‌بینم احساس کنم که هم به گذشته‌ام(هویتم) احترام گذاشته و هم حالم(معاصر بودن و کارکرد) و هم آینده‌ام(پایداری زیستم). نحوه اداره شهر، جهت اداره شهر و اولویت‌های اداره شهر است که شهر دلخواهم را می‌سازد. شهری که من نیز بایستی جزئی از ساختن آن باشم. شهری که بر مبنای مشارکت و تأمین نیازهای انسانی توسعه یابد و برنامه‌ریزی شود شهری است که سبز هست، عادلانه هست، مولد هست، آزاد هست، شاد هست و هویت دارد. راه شهر از مسیر «تعمیق دموکراسی» می‌گذرد، چنانکه دموکراسی بدون ریشه در شهر، می‌خشکد و به ناکامی می‌رسد. «تعمیق دموکراسی» در شهر یعنی در هر سطح و در جزئیات زیست روزمره، مردم بتوانند تعیین سرنوشت نمایند و این میسر نمی‌شود مگر با تقویت و شکل‌گیری نهادهایی که این تعیین سرنوشت را عملیاتی می‌سازند، از شورای شهر و شوراهای فرا دست گرفته تا شوراهای محلی، مدیریت محله‌ی انتخابی تا «بودجه‌ریزی مشارکتی» و از اینکه اصل (هر شهروند یک رای) تحقق یابد و رای بخش صنعت با بخش مسکن برابر شود و تمام اقشار بتوانند در شهر صدای خود را بیابند.

آنچه بیش از همه شهر را می‌آزارد، عدم تسلط مردم بر سرنوشت خویش و حذف انسان از اولویت‌های شهر است. همه آزارهایی که می‌بینیم، از آلودگی هوا، از تخریب میراث فرهنگی، از فساد، از تبعیض، همگی این‌ها نتایج شوم این دو مقوله‌اند.

آنچه مرا در شهر بیش از همه نگران می‌سازد، بی‌تفاوتی اجتماعی، فروپاشی اجتماعی و فروپاشی زیستی شهر است. در راس این مسائل بی‌تفاوتی اجتماعی در مقایسه با وخامت مسائل در پیش است. این ابرهای تیره خواهند بارید. ابرهای فقر، احساس طرد، لشکر بیکاران و گرسنگان. ابرهای سیاه باران‌های اسیدی، دگرگونی آب و هوا، بی‌آبی، فرونشست زمین. اگر روزگاری مسئله بر سر تعارض کار و سرمایه بود و مسئله استثمار بود، اکنون مسئله بر سر تعارض جان و سرمایه است که هر نفسی که فرو می‌رود کشنده ذات است و آن دم که بیرون می‌آید آزارنده ی جان. دمی دیگر را اطمینانی نیست که زمین دهان باز می‌کند و طعمه می‌رباید یا زمانی باقی است. این سه بحران باید نگرانی هر جان آزاده‌ای را برای تغییر فوری شرایط و برای نجات شهر برانگیزد. بایستی فراتر از سیاست و ایدئولوژی، خودی و غیر خودی، راست و چپ به دنبال نجات شهر بود و نگرانی بزرگ آن است تا زمانی که این عزم و این تفاهم حاصل آید، ابرهای تیره سیلی ویرانگر را روانه کنند، سیلی که شهرخواران و شهروندان را با هم خواهد برد.

رضا مفاخر؛ معمار

سوالات مطرح شده بی شک سوالاتی حسی هستند که لازم است بیشتر از آنکه به تخصص‌مان رجوع کنیم بهتر است به وجودمان نگاه کنیم، خیلی سخت است زمانیکه هویتی جدا از روابط انسانی درون شهر می‌بینیم. در واقع به نظر من شهر موجودی زنده است که در ارتباط بین اجزاء تشکیل دهنده‌اش، زندگی می‌کند و گویی یک خانواده بزرگ است. وقتی از من سوال می‌شود که چه شهری را دوست دارم؟ بی شک به سراغ شهری می‌روم که حال روابطش خوب است یعنی روابط بین اجزاء آن بر پایه روابط انسانی شکل گرفته باشد، روابطی که ریشه در مهر، احترام و فرهنگ شهرنشینی دارد.

شهر موضوعی جدا از ما نیست و کاملا انعکاس و باز انعکاس و باز انعکاس از ماست و در واقع هوشیاری خود را از ما می‌گیرد یا به تمثیلی دیگر، بخش قدرت، تفکر و ذهن شهر ریشه انسانی دارد، حال دقت کنیم و بینیم رفتارها و تفکرات انسان‌ها چگونه می‌تواند ذهن شهر را به‌هم بریزد! در پاسخ به سوال چه چیزی شهرمان را اذیت می‌کند؟ یا بهتر است بپرسیم شهر چه شده که ما درونش اذیت می‌شوم؟ یا بپرسیم با شهر چه کردیم که در این انعکاس ما اذیت می‌شویم. در هر حال شهر مانند انسان و یا مثل هر موجود زنده دیگری خود را طبق شرایط تغییر می‌دهد و برای زنده ماندن منعطف است. پاریس شهری زنده است در ارتباط با آن احساس سلامت می‌کنی، روابط انسانی در اجزاء آن وجود دارد حال به نایین نگاه کنید، چندی پیش در آنجا بودم با اینکه انسان در آنجا بود ولی هیچ رابطه انسانی وجود نداشت و تنها مذهب بود که آخرین نفس‌ها را به شهر می‌دمید. نگران تهرانم؛ تا کی می‌توانیم با حفظ ظاهر، واقعیت را پنهان کنیم، واقعیتی که درون وجود تک تک ماست.

آزاده شاهچراغی؛ معمار

شهری که من دوست دارم شهراست نه کلانشهر. یعنی جمعیت و وسعت آن در حد درک انسان است. بیشتر کلانشهرهای امروز در ادراک محیطی انسان نمی‌گنجند. مثلا من که ساکن شمال غربی تهران هستم هرگاه گذرم به شرق تهران می‌افتد(سالی یکی دوبار) احساس می‌کنم اصلا به شهر دیگری رفته‌ام با بافت کالبدی و اجتماعی متمایز. به جز مقیاس زیرساخت‌ها و تراکم انسانی و کالبدی هم تعریف و مشخصاتی دارد. خیلی از مشکلات امروز ما در شهرهایی (بد) که خوب نیستند به دلیل جمعیت زیاد و تراکم کالبدی و جمعیتی است. در علوم رفتاری آزمایش‌های متعدد نشان داده که عکس‌العمل رفتاری انسان در شرایط ازدحام بسیار پرتنش است. ازدحام محیطی، سیاه‌چال رفتاری به وجود می‌آورد. بیماری‌های جسمی و روانی و اجتماعی را زیاد می‌کند. شهر خوب شهری است که حتی اگر متراکم باشد ازدحام نداشته باشد. شهر خوب تعادل دارد. طبیعت دارد. پیاده‌مدار است. حمل و نقل عمومی(شاید ریلی) دارد. فستیوال و کارناوال دارد. زیست شبانه دارد. کودک‌مدار و سالمند محور است. شهری اگر برای کودک و سالمند مناسب باشد برای دیگران هم صد در صد مناسب است. شهر خوب امنیت دارد. فضای بی‌دفاع ندارد. آلودگی بصری و صوتی هوا ندارد. شهر خوب شهروند خوب و متعهد دارد.

آلودگی، شلوغی، اعمال قانون‌گریز، ساخت و ساز بی‌رویه، اغتشاش کالبدی و رفتاری، گرانی بدون ارائه خدمات شهری مناسب در شهر آزار دهنده است. شهرهایی که شهر نیستند بلکه روستا-شهرند آزار دهنده‌اند. یعنی نه صفای روستا را دارند و نه نظم و خدمات شهر را دارند. همه چیز مشوش و به‌هم ریخته است. این‌ها آزار‌دهنده است.

در مورد شهرم که دائما در حال تغییرات با شتاب و سرعت زیاد است آینده خوبی را متصور نیستم. در شهر من ساختمان کالا است. معماری کالامحور است. زمین  پول است. زمین بخشی از سرزمین نیست. شهر من چند فرهنگی شده اما این فرهنگ‌ها در هم قوام نیافته‌اند بیشتر باعث بحث و جدل اند. شهروندان شهر من آنجا را خانه خود نمی‌دانند. شهر من برای برخی جایی است برای معیشت و برای برخی سکوی پرتاب به جای دیگر است.کسی شهر من را بخاطر خودش  دوست ندارد. شهر من مصرف می‌شود و نگرانم که روزی تمام شود!

بابک مطلب نژاد؛ معمار

همچون مادرم در تهران چشم به جهان گشودم و شگفت نیست اگر تهران را دوست داشته باشم. چون میشناسمش، خوبی‌های آن‌را آگاهم، پس دوستش می‌دارم. مفهوم شهر را با تهران دریافتم. در تهران «خانه‌ای» داشتیم که «حیاطی» داشت که در آن، حیات هم جریان داشت. تجربه از «درخت» بالا رفتن، دنبال خروس دویدن، از گربه مادر گریختن، با گنجشک گفتگو کردن، با کرم خاکی بازی کردن، آب روی خاک ریختن، خاک توی آب ریختن، مارمولک را به جان سوسک انداختن، کفش دوزک را به جان شته‌ها انداختن، آب را روی دیوار پاشیدن و بوییدنش، قالیچه‌ها را روی تخت پهن کردن... و خانه در میان «کوچه‌ای» بود که در آن زندگی مردم جاری بود. تجربه شنیدن صدای دستفروش‌ها، تجربه شنیدن صدای ریز کفش‌های نو دختربچه‌ها و صدای مبهم کفش‌های کهنه پیرمردان، تجربه دیدن همسایه‌های دم در ایستاده، بوییدن بوی غذای همسایه و ... و کوچه به «خیابانی» می‌رسید که در آن حضور اجتماعی مردم دیدنی بود. تجربه مغازه داری که «کاسب» بود، بیش از آنکه کالایش را به پول بفروشد، لبخندش را به رایگان عرضه می‌کرد. خیابان جوی داشت، درخت داشت، ماشین داشت و عابر داشت. گاهی ساختمان عریض داشت، گاهی ساختمان طویل داشت، گاهی هم ساختمان بلند داشت و خیابان مرزی بود برای خروج از «محله‌ای» و ورود به محله ای دیگر...  و محله جایی بود برای احساس هویت در شهر. تهرانم را اینگونه شناختم و اینگونه بودنش را دوست دارم و تهران برایم با دوست داشتنش آغاز شد.

در تهران چیزی که من را اذیت کند وجود ندارد. اکنون تهران شهر ایده آل من است. دیروزم را مرور می‌کنم. صبح زود بر می‌خیزم، از پنجره‌های آپارتمانم چشم اندازهای خوبی را تماشا می‌کنم. از شمال کوه‌های زیبا و از جنوب باغ و پارک سرسبز. شمار دیش‌های روی بام هسایه‌های پایین دست هم البته همیشه مفرح است. به راننده می‌گویم تا زمانی که 30 طبقه را پایین می‌آیم ماشین را روشن کند و بیاورد دم در. سوار ماشینم می‌شوم و می‌روم کلوپ ورزشی‌ام که به دلیل توزیع مناسب خدمات در شهر خوب تهران در آنسوی خیابان واقع است. کمی شنا در استخر و کمی نرمش و ورزش در بدنسازی و گپ و گفت با رفقای با کلاس...  ساعت 30/8، حمام رفته و اودکلن زده و کت و شلوار پوشیده، تمیز و مرتب از کلوپ خارج می‌شوم. هوا کمی خاکستری است، اما چون در شهر دوست‌داشتنی‌ام خودروهای جدید و مجهزی قابل خرید هستند، نگرانی ندارم و تهویه خودرو هوا را برایم مناسب می‌کند. در تقاطع نخستین چهار راه دو سه نفر دختربچه دور ماشین‌ها می‌چرخند؛ که هنوز نفهمیده‌ام دنبال چه می‌گردند. شاید به دلیل دودی بودن شیشه‌های خودروام است که تا کنون به من نگفته‌اند در جستجوی چه هستند. در شهر دوست‌داشتنی‌ام– تهران، میتوان محل کار را نزدیک خانه انتخاب کرد، چرا که ساختمان‌های اداری را در میان محلات مسکونی نیز می‌سازند. پس خیلی زود به محل کارم می‌رسم آن‌هم بدون ترافیک که گویا در شهرهای عقب مانده دیده می‌شود. در محیط کارم همه چیز آرام است و در این شهر دوست داشتنی می‌توانم به راحتی درآمدی مناسب داشته باشم. فرزندانم در مدرسه خوبی مشغول به تحصیل‌اند، مراکز خرید خوبی هم در دسترس همسرم است. عصر به خانه می‌رسم، خوشحالم از اینکه معلمان خوبی را برای آموزش پیانو، زبان و تنیس فرزندانم در مجتمع مسکونی‌ام پیدا کرده‌ام. همه شاد و سرحال، شام را در رستوران بسیار مجلل و شایسته‌ای می‌خوریم. بچه‌ها زودتر می‌خوابند. من و همسرم هم به لابی می‌رویم و با همسایه‌ها در سینمای ساختمان نسخه جدیدی از فیلم بینوایان را تماشا می‌کنیم. چقدر خوش ساخت بود. این آیینه تمام نمای یک روز من بود. واقعاً چه چیزی من را اذیت می‌کند؟!!!

ما آنچه مرا نگران می‌کند: مدتی است که اجازه ساخت ساختمان‌های بالای دوازده طبقه در شهر تهران داده نمی‌شود، چنین تصمیم نابخردانه و صرفاً سیاسی دولت موجب می‌شود که میزان درآمد بسیاری از تهرانی‌ها که به کار ساختمان اشتغال دارند کاهش یابد، و شهر تهران از معیارهای یک شهر مدرن و امروزی خارج شود. اگر موضوع را سیاسی نمی‌کردند، ما و شهرداری می‌توانستیم تعامل خوبی داشته باشیم و با ساخت پروژه‌های بلندمرتبه، «قدرت» و «ثروت» تهران را به رخ جهانیان بکشیم. مدتی است که دولت قصد دارد از واحد‌های آپارتمانی خالی مالیات بگیرد. این نیز تصمیمی سیاسی است و موجب بالا رفتن هزینه واحدهای آپارتمانی شده و دود آن به چشم خریداران نهایی می‌رود. هیچ کس به فکر هزینه‌هایی که داشتن چهل واحد خالی در چند برج روی دست مالک می‌گذارد نیست. باز هم به دلایلی سیاسی و جناحی، مدتی است که دولت اجازه واردات خودروهای 8 سیلندر را نمی‌دهد. اینگونه که باشد، پس  از مدتی تهران از خودروهای خوب خالی می‌شود و چهره جهان سومی را به خود می‌گیرد. جای افسوس است. باز هم و باز هم و باز هم به دلایلی صرفاً سیاسی -نه کارشناسی، جلوی ساخت مجتمع تجاری-اداری در باغچه‌ای قدیمی در شمیران را نمی‌دهند و جلوی پیشرفت و رونق شهر من– تهران را گرفته‌اند. دلشان که به حال این شهر نمی‌سوزد. امان از ژست‌های محیط زیستی؛ امان از تصمیم‌های سیاسی. برای آینده شهرم نگرانم- خیلی نگرانم. امان از تصمیم های سیاسی.